تبلیغات
خاکستر وجودم به یاد توست
شنبه 17 اسفند 1387

در تنهایی شب ...

   نوشته شده توسط: مهنوش    

شب .. یک سکوت پر ستاره است ....

وقتی تنهایی  سراغ تو و من و جاده ها میاد ...

برنده  جاده است که چشم انتظار فرداست ....

جاده ای  که تنهایی را  با بودن چشم های بی دریغ خورشید... نه که تنهایی.. بلکه انتظار , معنی میکند

من و تو شاید تنها باشیم ... اگرچه نیستیم !! اما .. اشتباه من .. اشتباه توست و

اشتباه ما چشم به راه هم بودنی است  که نیست...


من چشم انتظار تویی هستم که چون من مردد , یا که چون خود ,  تنهایی...

تو  به  چون منی امید داری که تو را , نشناخته  , انتظار میکشد ...


خوشا به حال جاده و خوشا به حال خورشید ....

تکرار برای عشق همیشه زیباست ...

پس ...  خوشا به حال مسافر

شب می آید  نه برای رفتن روز... که این رسم عاشقی نیست ...

شب می آید  تا که وداع... وصال را معنی کند ...

جاده شاید میداند مسافرش به خورشید  نیاز دارد ...

کجا مسافر لذت بودن  را بی تلا لو عشق  در جاده ها  میشناسد ؟!!!

کاش من جاده و تو مسافر و  آنچه تکرار میشد خورشید بود ....

شب , هنگام گاه ,شنیدن صدای ستاره هاست ....

شب  باغبان گلهای کنار جاده هاست ,که من, برای تو , کاشته ام ...

صدای  ساکت  ستاره  گانم را میشنوی ؟؟؟  گلهای من ,چشمک زنان , راه را برایت  زیباتر میکنند ....

انچه کاشته ام هست ... نگاه کن شاید فردا  نتوانی که  دید ...

شب ... یعنی  گاه باید تا آمدنت سکوت کرد

شب... یعنی  من  به خاطر تو , گلهای  ستاره بکارم

شب... یعنی  برای آمدنت  باید انتظار کشید

شب  یعنی  تو هستی .. من هستم ...  عشق هست

شب ... یعنی امید  برای بودن در سایبان عشق زیر نور همیشه درخشان خورشید

شب یعنی  میمانم تا بیایی



***سرزمین سبز رویاها ***


شنبه 10 اسفند 1387

صدای سخن عشق ...

   نوشته شده توسط: مهنوش    

عشق صدای  آوازهای  رهگذران  بی تاب است


و  تیک تیک لحظه های هویت و جاودانگی .. از پس این  راهپیمایان  رهگذر

 تو.. عاشقی و   لحظه ای و هرگز ....


چراغ نماد  آب  بودن توست که جویبارش  عاشقانه شاید فقط میخندد ...


در این کوچه پس کوچه هایی که عاشق گشته ای .. آنچه  گم خواهی نمود


آن .... آری همان ... آن عشق توست ...


مسلوب و ویران .. چشم و دل هر آن پریشان ... این همان  سختی عشق 

است ...


آنکه میداند  روزی ...  شاید که نه بی شک  آن همه  ویرانگی به پایان میرسد

پیروز میدان  نبودن میشود ...


 عشق صدای بیکسی و شکستن تنهاییهای  بی پایان توست ...

آن که میخندد به عشق و...  زندگی  بر پای بودن میدهد...  تا ابد او لیلی و  تا

ابد مجنون کوچه گردش میشود ...


ما که مجنون  را ندیدیم ولی  بوی این پس کوچه ها  از صدای لیلی اش آکنده

 و آکنده و آکنده است  ...


کاش از عبور هر آن کس که رهگذر این کوچه ها میشود.... سالها بتوان

زندگی را صدا کرد ....

جویبار  لحظه ها ست صدایت میکند کاش بتوانی شنید ... این صدا فریاد

عشق است که  نجوا میشود ...

                         تورا آن کس که تنها عشق است زیبا میکند



***سرزمین سبز رویاها ***


دوشنبه 5 اسفند 1387

چشم انتظاره تویی هست میمانم ...

   نوشته شده توسط: مهنوش    

پله پله  رفتن و  عاقبت گفتن ... نشان بی نشانیم میشود . ... و آسوده تر

میشود شاید چشم براه کبوتر مادری بود که از پس عشق  هستش را در گرو

نیست گذاشته  است !!!

از قدم  زدن در آن خاک معدوم  خسته که نه ولی شاید نیست شده بودم ...

مگر خاک فقط  دلیل بودنم بود ؟!! چرا همه آب را فراموش کرده بودند ؟

شاید بتوان ندید و رفت و افتاد... تا که آخر رسید و  شکست و ایستاد ...

بودن  نه در وسوسه ی بود که  این معنای وارونه ی بودن   است .

بودن برای گفتن از کبوتری  مادر... رسیدن برای  نگاه کردنی پر سوال و بی جواب
به جوجه هایی بی زبان و پر امید  ...

اری ... اینجا بالاتر از سیاهی است ولی رنگی هست ...

اینجا همان اوج نرسیدن است ولی  گویا که   راه دیگری  هست ...

اینجا اگرچه دیگر پله نیست ولی حتی اگر بی پله باشی باز ... باز اینجا  لااقل

 آسمان هست

اینجا همان بالاتر از سیاهی است و بر فرازش باز اسمان آبی همچنان هست .

پس همین جا در کنار این چشم های خیره به راه  من نیز چشم براه  میمانم

چشم به راهی که شاید هست و نیست . راهی که  در آن میگویند چیزی به

نام تو  نیست و میدانم که هست .

من نیز چشم به راه تویی هست میمانم که در این  دنیای وارونه نیستش کرده
اند.

باور دارم کبوتر مادر برمیگردد ... چرا که جوجه هایش چشم انتظارند




*** سرزمین سبز رویاها ***







چهارشنبه 30 بهمن 1387

صدای سکوت

   نوشته شده توسط: مهنوش    

غم و غصه تو دلم داره  بازم دعا میشه

این سکوت باز تو دلم بی حاشیه  صدا میشه

 

دل وتنها میزارم شاید تورو صدا کنه
اونیکه میگه یه روز میادبیاد که غم رهام کنه

 

دیوونگی وسوسه ی گفتن و از یاد میبره
یه روز باید صدا بشم این از نبودن بهتره

 

این منم که  بودنم  یه عالمه  یک رنگیه
نه مثل  جعبه ی آبرنگ که از یه رنگی عاریه

 

سخاوت آسمونو باز این دلم حس میکنه
صدا بازم تواوج عشق به من حسادت میکنه

 

*** سرزمین سبز رویاها ***



چهارشنبه 30 بهمن 1387

راست میگوید مادر بزرگ ...

   نوشته شده توسط: مهنوش    


باز باید گفت و نگفت !!! باز باید نشنیده شنید و باز باید  نگفت ....

باز باید معنی شد و بی معنی نوشت ... باز باید من تو شوم و تو... خود...

باز تنهایی سزاست و عشق جفا ...
باز باید قصه گفت ...  برای سالهایی که تو عاشقی ...
و نوشت از قصه های مادر بزرگ ...
باز باید شروع کرد  با نبودن برای بودن...
نبودن برای نوشتن ...برای  کلامی از  آغاز

باز  یکی بود و افسوس که تا بودن او دیگری نبود ...

باز باید سکوت کرد و به انتها نرسید...
باز باید در کوچه های  احساس و عشق و نیاز  گوش به صدای کلاغ مادر بزرگ سپرد ...

اری... باز  باید سکوت کرد ...    .
و... باز  برای بودن باید نبودن را تجربه کرد.

گاه قلبها  بیگانه اند  و  باز ... باید آموخت این رسم بیگانه نوازی را .

سرآغاز و پایان را اینگونه میگویند  و تو همانند من .. یا همچون خویش ,

بیگانه ای !!!  بیگانه با این  بودن و تنها و ...باز تنها و.... باز تنها سرودن ...

باز میسپاری دل به رویای نبودن ...    .

چون تو نیز از  قصه هایی ..وباز از عشق میسرایی .

تو هستی و او نیست ! این آغاز قصه ی عشق توست ...    . 
تو میروی و نبودن .... او می آید و  بودن ...    .
و اینگونه شاید حق دارد مادر بزرگ که میگوید ...

یکی بود ....  یکی نبود 


تعداد کل صفحات: 5 1 2 3 4 5
>